hate you
.
.

.
دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن!


وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك
كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه
يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه
يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده
من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

تازگی ها باد که می آید پنجره ها را نمی بندم می گویم شاید تو در مسیر ملایم باد نشسته ای و گریه میکنی! دیگر بعد از این همه پاییز که بی تو آمد و گذشت تو را تنها از بوی شور اشک هایت می شناسم! تو هم اگر رو به پنجره آن روزهای اطاقت نشسته ای پرده ها را باز بگذار خدا را چه دیده ای؟ شاید انتهای قصه ما همین جا باشد! آن سو تر از این دفتر دور صدای آشنای کسانی می آید که قرار است صفحه های نا نوشته خاطره را با ترانه های خیالی ما سیاه کنند.......


تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟ تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟ تو چه حسي مي شي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟ تو چه حسي مي شي وقتي تمام عمرت رو,تمام قلبت رو,تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد اون برگرده بگه دوست ندارم!!!!!! تو چه حسي مي شي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم ميزد كه ديوونته, اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟؟ تو چه حسي مي شي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟ تو چه حسي مي شي وقتي كه عشقت برگرده به تو دوسم نداري,تو به من عادت كردي؟ تو چه حسي مي شي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي؟