????
تو را می بخشم ...
به خاطر همه ی دیروزهایی که می توانستم لبخند بزنم
و تو باعث ریختن اشکهایم شدی ...
و به خاطر تمامی فردا های روشنی که انتظارم را می کشیدند
و تو تاریکشان کردی ...
آنه !
تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت
وقتي روشني چشمهايت
در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت
از تنهايي معصومانه دستهايت
آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟
آنه !
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري
در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي
و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:25 توسط sara
|